یاد و خاطره شهدا
گسترش فرهنگ ایثار و شهادت
درباره وبلاگ


زنده نگه داشتن یاد و خاطره شهدا کمتر از شهادت نیست .مقام معظم رهبری(مدظله العالی)

مدیر وبلاگ : جامانده از قافله
مطالب اخیر
خاطرات شهیدمحمدعلی دولت آبادی-وفای به عهد پس از شهادت

خاطرات شهید محمد علی دولت آبادی

نقل خاطره از خواهر شهید دولت آبادی

وفای به عهد پس از شهادت

محمد برادرم هرگاه قول و یا وعده ای به من یا هر کسی میداد حتما بدان عمل می کرد.

ماه مبارک رمضان سال 1391 بود وآنسال من به سن تکلیف رسیده بودم و روزه بر من واجب شده بود.

مرداد ماه بود وهوا بشدت گرم.

چند روز اول ماه مبارک رمضان را روزه گرفتم ولی حالم اصلا خوب نبود وضعف شدیدی احساس می کردم.

محمد حال بدم را دید و آمد و کنار من نشست و کمی برایم از پاداش روزه گرفتن گفت وکمی هم با من شوخی کرد تا حالم خوب شود.

در آخر به من گفت : خواهرم اگر همه روزه هایت را درست بگیری به جز اجری که در پیشگاه خدا داری من هم یک هدیه خوب انشاءالله  آخر ماه مبارک رمضان برایت میگیرم.

من به او قول دادم که هر طور شده همه روزه هایم را کامل بگیرم.

برادرم بیست ویکم ماه مبارک رمضان همان سال به شهادت رسید و من هر طور بود بخاطر قولی که به او داده بودم با وجود غم فقدان برادرم ،همه روزه هایم را کامل گرفتم.

پس از ماه مبارک رمضان جناب سرهنگ نورآبادی (سرهنگ نورآبادی هنگام شهادت شهید دولت آبادی ریاست کلانتری 120 سید خندان محل خدمت شهید را عهده داربود) به منزل ما آمد وهدیه ای به من داد وگفت: این هدیه از طرف برادرت بخاطر قولی که به تو برای روزه گرفتن بود است.

ایشان فهمیده بودند که محمد به من قول هدیه  پس از ماه مبارک رمضان را داده است ، اینکار را انجام دادند تا حتی پس از شهادت برادرم هم دینی بر گردن ایشان نباشد.



نوع مطلب : یاد و خاطره شهدا، شهید محمّد علی دولت آبادی، خاطرات شهدا و رزمندگان و خانواده های معظّم شهدا، 
برچسب ها : خاطرات شهیددولت آبادی، خاطرات شهیدمحمدعلی دولت آبادی، خاطرات شهدای ناجا، خاطرات شهدای نیروی انتظامی، وفای به عهدشهیددولت آبادی، وفای به عهدپس از شهادت، خاطرات از شهدا،
لینک های مرتبط :

وظیفه شناسی شهدا /فقط سه دقیقه/ذکر خاطره ای از شهیدمدافع وطن محمدعلی دولت آبادی

فقط سه دقیقه / خاطره ای از شهید مدافع وطن شهید محمدعلی دولت آبادی

نقل خاطره از سرهتگ حسن نورآبادی ریاست محترم وقت کلانتری 120سید خندان

شب قبل از شهادت شهیدمحمدعلی دولت آبادی بود وبنده می خواستم به هیئت محبان امام علی علیه السلام بروم.

(هنگام شهادت شهید دولت آبادی سرهنگ حسن نورآبادی ریاست کلانتری 120 سیدخندان را عهده داربودند)

چون از قبل می دانستم شهیدمحمدعلی دولت آبادی به هیئت علاقه زیادی دارد وبه اصطلاح یک هیئتی ست واز طرفی در مدت خدمت ایشان در کلانتری 120سید خندان بسیار از حسن خدمت و وظیفه شناسی ایشان راضی بودم ، به او پیشنهاد دادم که با هم به هیئت برویم وایشان هم قبول کردند.

ماه مبارک رمضان بود و هوای مرداد ماه بسیار گرم وهمه ما هم روزه بودیم.

شهید محمد علی دولت آبادی هم آنروز با زبان روزه از صبح سر شیفت بود و در آن هوای گرم ماموریتهای پلیس 110 زیادی رفته بود.

ساعت حدود 19 بود که به ایشان گفتم: حاضر شو برویم .ایشان گفت: هنوز شیفتم تمام نشده وبعد از اتمام شیفت میرویم.

به ساعت نگاه کردم ودیدم سه دقیقه به 19 که پایان شیفت بود مانده ،به اوگفتم : فقط سه دقیقه مانده برویم.

گفت : نه اجازه بدهید شیفت تمام شود وآن را تحویل بدهم بعد برویم.

به او گفتم: بنده رئیست هستم و به شما می گویم برویم (می خواستم ببینم چه می گوید) او گفت : نه تا شیفتم تمام نشود وآن را تحویل ندهم نمی آیم .و سر حرفش ایستاد تا مامور بعدی که سرکار اکبری بود آمد و شیفت را از ایشان  تحویل گرفت وپس از تعویض  لباس گفت : برویم.

شهید محمدعلی دولت آبادی در تاریخ بیستم مردادماه 1391 مصادف با جمعه 21 ماه مبارک رمضان در عملیات تعقیب و گریز با سارقین خودرو با زبان روزه به شهادت رسید.روحش شاد

زندگینامه شهید مدافع وطن شهیدمحمدعلی دولت آبادی

نحوه شهادت شهید مدافع وطن شهید محمدعلی دولت آبادی


خاطرات شهید مدافع وطن شهیدمحمدعلی دولت آبادی/فقط سه دقیقه /وظیفه شنااسی شهیدمحمدعلی دولت آبادی



نوع مطلب : خاطرات شهدا و رزمندگان و خانواده های معظّم شهدا، شهید محمّد علی دولت آبادی، یاد و خاطره شهدا، 
برچسب ها : خاطرات شهیددولت آبادی، خاطرات شهدای ناجا، خاطرات شهیدمحمدعلی دولت آبادی، خاطرات شهدای نیروی انتظامی، خاطرات شهید محمد علی دولت آبادی، خاطره ای از شهیددولت آبادی، نقل خاطره از سرهنگ نورآبادی،
لینک های مرتبط :

خاطرات شهیدمحمدعلی دولت آبادی/ لذت کمک به هموطن/خاطرات شهدا

خاطرات شهید محمدعلی دولت آبادی

نقل خاطره از پدر شهید محمدعلی دولت آبادی

لذّت کمک به هموطن

محمد تازه چند ماهی بود که در کلانتری 120 سیدخندان مشغول انجام وظیفه به عنوان پلیس110 شده بود.

شبی محمد پس از پایان شیفت به  منزل آمد.زمستان بود وساعت از 23  گذشته بود.

در را که برایش باز کردم لباسهای خیس و گلی محمد و چهره  سرمازده اش به خوبی نمایان بود.

به داخل خانه آمد و با همان لباسهای خیس وگلی جلو بخاری ایستاد تا سرما از تنش بیرون رود.

کمی که گرم شد لباس عوض کرد و پس از شستشوی دست و صورتش ، کنار سفره غذا که برایش آماده کرده بودیم نشست.

مادرش چون صبح زود سرکار میرفت و خواهر هم  به مدرسه، هر دو خواب بودند و فقط  من طبق معمول هرشب بیدار بودم.

باهم شام خوردیم (معمولا من شبها بخاطر اینکه تنها نباشد با محمد شام میخوردم البته شبهایی که مادر و خواهرش بخاطر مدرسه و کار خواب بودند وگرنه همه با هم شام میخوردیم).

محمد علیرغم اینکه لباسهایش را عوض کرده و گرم شده بود ولی هنوز کمی میلرزید.

طاقت نیاوردم وگفتم : بابا چرا اینجوری؟ گفت: دنبال متهم بودیم و باران هم می بارید ومنهم سوار موتور بودم .

گفتم آخه بابا اینجوری که تو هرشب یا لباسهایت پاره و یا خیس است و گلی و یا خودت زخمی و اینجوری سرمازده وخسته، از پا می افتی.

جوابش آنقدر دندان شکن بود و قاطع  که دیگر هیچوقت  گله نکردم.

گفت: بابا من بیشتر روی سرقت کار میکنم و معمولا این سارقین هم اتومبیل هایی مثل پراید و پژو را میزنند چون سرقت آن برایشان راحت تراست.

اینگونه ماشین ها  برای افراد کم درآمد جامعه است که یا  با همین اتومبیل امرار معاش کرده و هزینه زندگی خانواده خود را فراهم میکنند ویا کلی کار کرده و پس انداز نموده اند تا توانسته اند اتومبیلی برای راحتی خانواده خود تهیه کنند.

حال یک سارقین از خدا بی خبر با سرقت این ماشین مشکلات فراوانی برای آنان ایجاد میکنند.

او گفت : بابا نمیدانی وقتی یک اتومبیل را به صاحبش برمی گردانی چه لذتی دارد.گفت: رساندن حق به حق دار آنقدر اجر و پاداش دارد و آنقدر دعای خیر بهمراهش است که نمیتوانی تصور کنی.

گفتم : تو که هنگام تحویل خودرو ، پیش آنها نیستی که ازتو تشکر کنند.

گفت: خدا که هست تا ثوابش را برایم بنویسد!!!!

فقط شرم وحیای پدر و فرزندی باعث شد آن لحظه نپرم و در آغوشش نگیرم.

جوابش طوری بود که اگر حتی ذره ای هم شک داشتم که او بزرگ نشده، آن جوابش شک مرا به یقیین تبدیل کرد و دانستم  که محمد از من خیلی بزرگتر و جلوتر است.

خاطرات شهدا/خاطرات شهیدمحمدعلی دولت آبادی/ لذت کمک به هموطن



نوع مطلب : یاد و خاطره شهدا، شهید محمّد علی دولت آبادی، خاطرات شهدا و رزمندگان و خانواده های معظّم شهدا، 
برچسب ها : خاطرات شهیددولت آبادی، خاطرات شهیدمحمدعلی دولت آبادی، خاطرات شهید محمد علی دولت آبادی، خاطرات شهدای ناجا، خاطرات شهدای نیروی انتظامی، لذت کمک به هموطن، خاطره ای از شهیددولت آبادی،
لینک های مرتبط :

خاطرات شهید محمدعلی دولت آبادی-عکسی برای شهادت-حساب وکتاب شهید دولت آبادی

خاطرات شهید محمدعلی دولت آبادی

عکسی برای شهادت/ حساب وکتاب

نقل خاطره از مادر شهید دولت آبادی

مادر شهید می گوید: چند  روز قبل از شهادت محمد ظهر روز جمعه بود و ما در خانه وهمه روزه بودیم.

شیفت محمد عصر ساعت 7 بعداظهر بود.

محمد مرا به اتاقش خواند و گفت مامان بشین و من هم در کنارش نشستم .

بعد محمد برایم از حساب و کتابش گفت.گفت از چه کسانی طلب دارد و به چند نفر هم مختصری بدهی و قسط.

عکسی را هم با پدرش در عکاسی برای کارت پرسنلی خود گرفته بود نشانم داد و گفت: این عکس برای شهادتم خوب است!!!!

من از او پرسیدم که حال اینها را چرا به من میگویی؟ گفت : مامان از فردا که ما خبر نداریم شاید همین امروز من شهید شوم!!!

من گفتم بس کن پسرم اینها چیه میگی؟ هنوز من هزار تا آرزو برایت دارم .میخواهم دامادیت رو ببینم انشاأالله

محمد به من گفت: حالا دیگه.گفت: مامان طلب ها را می بخشم ولی بدهی ها را حتما پرداخت کنید.

محمد بعد از آن جلو آینه رفت و به موها و سرو وضعش رسید ومدام زیر لب حسین حسین میگفت.

چشمهایم را از او بر نمی داشتم.

آنروز برایم  قدش خیلی بلندتر شده بود .فهیمدم که پسر دردانه ام بزرگ شده.خیلی بزرگ

عکسی برای شهادت-خاطراتی از شهید مدافع وطن شهیدمحمدعلی دولت آبادی-حساب وکتاب شهیددولت آبادی-وصیت به مادر



نوع مطلب : یاد و خاطره شهدا، شهید محمّد علی دولت آبادی، خاطرات شهدا و رزمندگان و خانواده های معظّم شهدا، 
برچسب ها : خاطرات شهیددولت آبادی، خاطرات شهیدمحمدعلی دولت آبادی، خاطرات شهید محمد علی دولت آبادی، خاطرات شهدای نیروی انتظامی، خاطرات شهدای ناجا، عکسی برای شهادت، خاطره ای از شهیددولت آبادی،
لینک های مرتبط :

خاطره ای از شهیدمدافع وطن شهید محمدعلی دولت آبادی/شهیدمحمد علی دولت آبادی


کمک به زیارتگاه/خاطره ای از شهیدمحمدعلی دولت آبادی

نقل از عمه شهید

کمک به زیارتگاه

محمد (شهید محمد علی دولت آبادی) معمولا عیدها و تابستان ها به سبزوار میرفت چون تقریبا همه فامیل و وابستگان در سبزوار ساکن بودند.

سال 1381 یا سال 1382 بود ومحمد حدود 11 سال داشت که تابستان به تنهایی به سبزوار آمد.

صبح روزچهارشنبه به اتفاق من (عمّه شهید )  و دختر عمّه هایش به یک زیارتگاه بنام پیرحاجات رفتیم.

زیارتگاه ابورفاعه مشهور به پیرحاجات از صحابه پیامبر اکرم(ص) در یک‌کیلومتری غرب شهرستان سبزوار و در حاشیه محله کلاته سیفر منتهی به جاده تهران-مشهد قرار دارد.

این زیارتگاه در آن زمان( پیرحاجات )از امتیاز برق برخوردار نبود.

آنروز هنگام ورود به زیارتگاه خادم آنجا به سراغ ما آمد و برای خرید امتیاز برق تقاضای کمک کرد.

برخی در حد بضاعت خود کمک کردند.

محمد به من گفت:عمه جان این 50 هزارتومان را هم بده.

گفتم تو نیازی نیست کمک کنی ما همه پرداخت کرده ایم ضمنا این پول زیاد است.

 گفت:شما برای خودتان کمک کرده اید من هم برای خودم باید کمک کنم.عمه جان اینجا برق ندارد.

پول را از محمد گرفتم وپرداخت نمودم و بعد به محمد گفتم اگر پولی داری بده تا مثل همیشه برایت نگه دارم.گفت نه نیازی نیست عمه.


شهید مدافع وطن محمد علی دولت آبادی/خاطره ای از شهید محمد علی دولت آبادی



نوع مطلب : یاد و خاطره شهدا، شهید محمّد علی دولت آبادی، خاطرات شهدا و رزمندگان و خانواده های معظّم شهدا، 
برچسب ها : خاطرات شهدا، خاطرات شهیددولت آبادی، کمک به زیارتگاه، خاطرات شهیدمحمدعلی دولت آبادی، خاطرات شهید محمد علی دولت آبادی، خاطرات شهدای نیروی انتظامی، خاطرات شهدای ناجا،
لینک های مرتبط :





پیوندها
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی



در این وبلاگ
در كل اینترنت
وصیت شهدا