یاد و خاطره شهدا
گسترش فرهنگ ایثار و شهادت
درباره وبلاگ


زنده نگه داشتن یاد و خاطره شهدا کمتر از شهادت نیست .مقام معظم رهبری(مدظله العالی)

مدیر وبلاگ : جامانده از قافله
مطالب اخیر
خاطرات شهیدمحمدعلی دولت آبادی-وفای به عهد پس از شهادت

خاطرات شهید محمد علی دولت آبادی

نقل خاطره از خواهر شهید دولت آبادی

وفای به عهد پس از شهادت

محمد برادرم هرگاه قول و یا وعده ای به من یا هر کسی میداد حتما بدان عمل می کرد.

ماه مبارک رمضان سال 1391 بود وآنسال من به سن تکلیف رسیده بودم و روزه بر من واجب شده بود.

مرداد ماه بود وهوا بشدت گرم.

چند روز اول ماه مبارک رمضان را روزه گرفتم ولی حالم اصلا خوب نبود وضعف شدیدی احساس می کردم.

محمد حال بدم را دید و آمد و کنار من نشست و کمی برایم از پاداش روزه گرفتن گفت وکمی هم با من شوخی کرد تا حالم خوب شود.

در آخر به من گفت : خواهرم اگر همه روزه هایت را درست بگیری به جز اجری که در پیشگاه خدا داری من هم یک هدیه خوب انشاءالله  آخر ماه مبارک رمضان برایت میگیرم.

من به او قول دادم که هر طور شده همه روزه هایم را کامل بگیرم.

برادرم بیست ویکم ماه مبارک رمضان همان سال به شهادت رسید و من هر طور بود بخاطر قولی که به او داده بودم با وجود غم فقدان برادرم ،همه روزه هایم را کامل گرفتم.

پس از ماه مبارک رمضان جناب سرهنگ نورآبادی (سرهنگ نورآبادی هنگام شهادت شهید دولت آبادی ریاست کلانتری 120 سید خندان محل خدمت شهید را عهده داربود) به منزل ما آمد وهدیه ای به من داد وگفت: این هدیه از طرف برادرت بخاطر قولی که به تو برای روزه گرفتن بود است.

ایشان فهمیده بودند که محمد به من قول هدیه  پس از ماه مبارک رمضان را داده است ، اینکار را انجام دادند تا حتی پس از شهادت برادرم هم دینی بر گردن ایشان نباشد.



نوع مطلب : یاد و خاطره شهدا، شهید محمّد علی دولت آبادی، خاطرات شهدا و رزمندگان و خانواده های معظّم شهدا، 
برچسب ها : خاطرات شهیددولت آبادی، خاطرات شهیدمحمدعلی دولت آبادی، خاطرات شهدای ناجا، خاطرات شهدای نیروی انتظامی، وفای به عهدشهیددولت آبادی، وفای به عهدپس از شهادت، خاطرات از شهدا،
لینک های مرتبط :

وظیفه شناسی شهدا /فقط سه دقیقه/ذکر خاطره ای از شهیدمدافع وطن محمدعلی دولت آبادی

فقط سه دقیقه / خاطره ای از شهید مدافع وطن شهید محمدعلی دولت آبادی

نقل خاطره از سرهتگ حسن نورآبادی ریاست محترم وقت کلانتری 120سید خندان

شب قبل از شهادت شهیدمحمدعلی دولت آبادی بود وبنده می خواستم به هیئت محبان امام علی علیه السلام بروم.

(هنگام شهادت شهید دولت آبادی سرهنگ حسن نورآبادی ریاست کلانتری 120 سیدخندان را عهده داربودند)

چون از قبل می دانستم شهیدمحمدعلی دولت آبادی به هیئت علاقه زیادی دارد وبه اصطلاح یک هیئتی ست واز طرفی در مدت خدمت ایشان در کلانتری 120سید خندان بسیار از حسن خدمت و وظیفه شناسی ایشان راضی بودم ، به او پیشنهاد دادم که با هم به هیئت برویم وایشان هم قبول کردند.

ماه مبارک رمضان بود و هوای مرداد ماه بسیار گرم وهمه ما هم روزه بودیم.

شهید محمد علی دولت آبادی هم آنروز با زبان روزه از صبح سر شیفت بود و در آن هوای گرم ماموریتهای پلیس 110 زیادی رفته بود.

ساعت حدود 19 بود که به ایشان گفتم: حاضر شو برویم .ایشان گفت: هنوز شیفتم تمام نشده وبعد از اتمام شیفت میرویم.

به ساعت نگاه کردم ودیدم سه دقیقه به 19 که پایان شیفت بود مانده ،به اوگفتم : فقط سه دقیقه مانده برویم.

گفت : نه اجازه بدهید شیفت تمام شود وآن را تحویل بدهم بعد برویم.

به او گفتم: بنده رئیست هستم و به شما می گویم برویم (می خواستم ببینم چه می گوید) او گفت : نه تا شیفتم تمام نشود وآن را تحویل ندهم نمی آیم .و سر حرفش ایستاد تا مامور بعدی که سرکار اکبری بود آمد و شیفت را از ایشان  تحویل گرفت وپس از تعویض  لباس گفت : برویم.

شهید محمدعلی دولت آبادی در تاریخ بیستم مردادماه 1391 مصادف با جمعه 21 ماه مبارک رمضان در عملیات تعقیب و گریز با سارقین خودرو با زبان روزه به شهادت رسید.روحش شاد

زندگینامه شهید مدافع وطن شهیدمحمدعلی دولت آبادی

نحوه شهادت شهید مدافع وطن شهید محمدعلی دولت آبادی


خاطرات شهید مدافع وطن شهیدمحمدعلی دولت آبادی/فقط سه دقیقه /وظیفه شنااسی شهیدمحمدعلی دولت آبادی



نوع مطلب : خاطرات شهدا و رزمندگان و خانواده های معظّم شهدا، شهید محمّد علی دولت آبادی، یاد و خاطره شهدا، 
برچسب ها : خاطرات شهیددولت آبادی، خاطرات شهدای ناجا، خاطرات شهیدمحمدعلی دولت آبادی، خاطرات شهدای نیروی انتظامی، خاطرات شهید محمد علی دولت آبادی، خاطره ای از شهیددولت آبادی، نقل خاطره از سرهنگ نورآبادی،
لینک های مرتبط :

خاطرات شهیدمحمدعلی دولت آبادی/ لذت کمک به هموطن/خاطرات شهدا

خاطرات شهید محمدعلی دولت آبادی

نقل خاطره از پدر شهید محمدعلی دولت آبادی

لذّت کمک به هموطن

محمد تازه چند ماهی بود که در کلانتری 120 سیدخندان مشغول انجام وظیفه به عنوان پلیس110 شده بود.

شبی محمد پس از پایان شیفت به  منزل آمد.زمستان بود وساعت از 23  گذشته بود.

در را که برایش باز کردم لباسهای خیس و گلی محمد و چهره  سرمازده اش به خوبی نمایان بود.

به داخل خانه آمد و با همان لباسهای خیس وگلی جلو بخاری ایستاد تا سرما از تنش بیرون رود.

کمی که گرم شد لباس عوض کرد و پس از شستشوی دست و صورتش ، کنار سفره غذا که برایش آماده کرده بودیم نشست.

مادرش چون صبح زود سرکار میرفت و خواهر هم  به مدرسه، هر دو خواب بودند و فقط  من طبق معمول هرشب بیدار بودم.

باهم شام خوردیم (معمولا من شبها بخاطر اینکه تنها نباشد با محمد شام میخوردم البته شبهایی که مادر و خواهرش بخاطر مدرسه و کار خواب بودند وگرنه همه با هم شام میخوردیم).

محمد علیرغم اینکه لباسهایش را عوض کرده و گرم شده بود ولی هنوز کمی میلرزید.

طاقت نیاوردم وگفتم : بابا چرا اینجوری؟ گفت: دنبال متهم بودیم و باران هم می بارید ومنهم سوار موتور بودم .

گفتم آخه بابا اینجوری که تو هرشب یا لباسهایت پاره و یا خیس است و گلی و یا خودت زخمی و اینجوری سرمازده وخسته، از پا می افتی.

جوابش آنقدر دندان شکن بود و قاطع  که دیگر هیچوقت  گله نکردم.

گفت: بابا من بیشتر روی سرقت کار میکنم و معمولا این سارقین هم اتومبیل هایی مثل پراید و پژو را میزنند چون سرقت آن برایشان راحت تراست.

اینگونه ماشین ها  برای افراد کم درآمد جامعه است که یا  با همین اتومبیل امرار معاش کرده و هزینه زندگی خانواده خود را فراهم میکنند ویا کلی کار کرده و پس انداز نموده اند تا توانسته اند اتومبیلی برای راحتی خانواده خود تهیه کنند.

حال یک سارقین از خدا بی خبر با سرقت این ماشین مشکلات فراوانی برای آنان ایجاد میکنند.

او گفت : بابا نمیدانی وقتی یک اتومبیل را به صاحبش برمی گردانی چه لذتی دارد.گفت: رساندن حق به حق دار آنقدر اجر و پاداش دارد و آنقدر دعای خیر بهمراهش است که نمیتوانی تصور کنی.

گفتم : تو که هنگام تحویل خودرو ، پیش آنها نیستی که ازتو تشکر کنند.

گفت: خدا که هست تا ثوابش را برایم بنویسد!!!!

فقط شرم وحیای پدر و فرزندی باعث شد آن لحظه نپرم و در آغوشش نگیرم.

جوابش طوری بود که اگر حتی ذره ای هم شک داشتم که او بزرگ نشده، آن جوابش شک مرا به یقیین تبدیل کرد و دانستم  که محمد از من خیلی بزرگتر و جلوتر است.

خاطرات شهدا/خاطرات شهیدمحمدعلی دولت آبادی/ لذت کمک به هموطن



نوع مطلب : یاد و خاطره شهدا، شهید محمّد علی دولت آبادی، خاطرات شهدا و رزمندگان و خانواده های معظّم شهدا، 
برچسب ها : خاطرات شهیددولت آبادی، خاطرات شهیدمحمدعلی دولت آبادی، خاطرات شهید محمد علی دولت آبادی، خاطرات شهدای ناجا، خاطرات شهدای نیروی انتظامی، لذت کمک به هموطن، خاطره ای از شهیددولت آبادی،
لینک های مرتبط :

خاطرات شهید محمدعلی دولت آبادی-عکسی برای شهادت-حساب وکتاب شهید دولت آبادی

خاطرات شهید محمدعلی دولت آبادی

عکسی برای شهادت/ حساب وکتاب

نقل خاطره از مادر شهید دولت آبادی

مادر شهید می گوید: چند  روز قبل از شهادت محمد ظهر روز جمعه بود و ما در خانه وهمه روزه بودیم.

شیفت محمد عصر ساعت 7 بعداظهر بود.

محمد مرا به اتاقش خواند و گفت مامان بشین و من هم در کنارش نشستم .

بعد محمد برایم از حساب و کتابش گفت.گفت از چه کسانی طلب دارد و به چند نفر هم مختصری بدهی و قسط.

عکسی را هم با پدرش در عکاسی برای کارت پرسنلی خود گرفته بود نشانم داد و گفت: این عکس برای شهادتم خوب است!!!!

من از او پرسیدم که حال اینها را چرا به من میگویی؟ گفت : مامان از فردا که ما خبر نداریم شاید همین امروز من شهید شوم!!!

من گفتم بس کن پسرم اینها چیه میگی؟ هنوز من هزار تا آرزو برایت دارم .میخواهم دامادیت رو ببینم انشاأالله

محمد به من گفت: حالا دیگه.گفت: مامان طلب ها را می بخشم ولی بدهی ها را حتما پرداخت کنید.

محمد بعد از آن جلو آینه رفت و به موها و سرو وضعش رسید ومدام زیر لب حسین حسین میگفت.

چشمهایم را از او بر نمی داشتم.

آنروز برایم  قدش خیلی بلندتر شده بود .فهیمدم که پسر دردانه ام بزرگ شده.خیلی بزرگ

عکسی برای شهادت-خاطراتی از شهید مدافع وطن شهیدمحمدعلی دولت آبادی-حساب وکتاب شهیددولت آبادی-وصیت به مادر



نوع مطلب : یاد و خاطره شهدا، شهید محمّد علی دولت آبادی، خاطرات شهدا و رزمندگان و خانواده های معظّم شهدا، 
برچسب ها : خاطرات شهیددولت آبادی، خاطرات شهیدمحمدعلی دولت آبادی، خاطرات شهید محمد علی دولت آبادی، خاطرات شهدای نیروی انتظامی، خاطرات شهدای ناجا، عکسی برای شهادت، خاطره ای از شهیددولت آبادی،
لینک های مرتبط :

خاطره ای از شهیدمدافع وطن شهید محمدعلی دولت آبادی/شهیدمحمد علی دولت آبادی


کمک به زیارتگاه/خاطره ای از شهیدمحمدعلی دولت آبادی

نقل از عمه شهید

کمک به زیارتگاه

محمد (شهید محمد علی دولت آبادی) معمولا عیدها و تابستان ها به سبزوار میرفت چون تقریبا همه فامیل و وابستگان در سبزوار ساکن بودند.

سال 1381 یا سال 1382 بود ومحمد حدود 11 سال داشت که تابستان به تنهایی به سبزوار آمد.

صبح روزچهارشنبه به اتفاق من (عمّه شهید )  و دختر عمّه هایش به یک زیارتگاه بنام پیرحاجات رفتیم.

زیارتگاه ابورفاعه مشهور به پیرحاجات از صحابه پیامبر اکرم(ص) در یک‌کیلومتری غرب شهرستان سبزوار و در حاشیه محله کلاته سیفر منتهی به جاده تهران-مشهد قرار دارد.

این زیارتگاه در آن زمان( پیرحاجات )از امتیاز برق برخوردار نبود.

آنروز هنگام ورود به زیارتگاه خادم آنجا به سراغ ما آمد و برای خرید امتیاز برق تقاضای کمک کرد.

برخی در حد بضاعت خود کمک کردند.

محمد به من گفت:عمه جان این 50 هزارتومان را هم بده.

گفتم تو نیازی نیست کمک کنی ما همه پرداخت کرده ایم ضمنا این پول زیاد است.

 گفت:شما برای خودتان کمک کرده اید من هم برای خودم باید کمک کنم.عمه جان اینجا برق ندارد.

پول را از محمد گرفتم وپرداخت نمودم و بعد به محمد گفتم اگر پولی داری بده تا مثل همیشه برایت نگه دارم.گفت نه نیازی نیست عمه.


شهید مدافع وطن محمد علی دولت آبادی/خاطره ای از شهید محمد علی دولت آبادی



نوع مطلب : یاد و خاطره شهدا، شهید محمّد علی دولت آبادی، خاطرات شهدا و رزمندگان و خانواده های معظّم شهدا، 
برچسب ها : خاطرات شهدا، خاطرات شهیددولت آبادی، کمک به زیارتگاه، خاطرات شهیدمحمدعلی دولت آبادی، خاطرات شهید محمد علی دولت آبادی، خاطرات شهدای نیروی انتظامی، خاطرات شهدای ناجا،
لینک های مرتبط :
شوخی های رزمندگان در جبهه - کفشامو کجا می بری-خاطرات طنز دفاع مقدس

آشپزبا تعجب سرش رو تکونی داد و گفت : جل الخالق اینها دیونه اند یا اجنه و بعد رفت تو آشپزخونه ..هنوز نرفته بود که صدای خنده ی بچه ها سنگرو لرزوند

خرمشهر بودیم !
آشپز وکمک آشپز ، تازه وارد بودند و با شوخی بچه ها ناآشنا . آشپز ، سفره رو انداخت وسط سنگر و بعد بشقاب ها رو چید جلوی بچه ها .رفت نون بیاره که علیرضا بلند شد و گفت : (( بچه ها ! یادتون نره ! ))

آشپزاومد و تند و تند دوتا نون گذاشت جلوی هر نفر ورفت . بچه ها تند نون هارو گذاشتند زیر پیراهنشون . کمک آشپز اومد نگاه سفره کرد . تعجب کرد . تند و تند برای هرنفر دوتا کوکو گذاشت ورفت .



نوع مطلب : فرهنگ ایثار و شهادت، مقالات و مطالب فرهنگ ایثار و شهادت، خاطرات شهدا و رزمندگان و خانواده های معظّم شهدا، 
برچسب ها : خاطرات طنزجبهه، شوخی درجبهه، شوخ طبعی رزمندگان، شوخی های بچه های جنگ، شوخی های رزمندگان، روحیه بالادرجبهه، خاطرات دفاع مقدس،
لینک های مرتبط :
هفت سین جبهه-تحویل سال در جبهه -رزمندگان در جبهه چگونه به استقبال سال نو می‌رفتند؟

عید روزی است که در آن رو معصیت خدا را نکرده باشید. حضرت امام صادق (ع)

از عهده سفره هفت سین برآمدن کار ساده ای نبود! وقتی جای سبزه یکدست و خوشرنگ، قلوه سنگی جا خوش می کرد وسط سفره که چفیه نقش آن را بازی می کرد.

سبزی درختان و طبیعت با حالِ خوب رزمندگان گره میخورد و تصویری ماندگار به جا میگذاشت. فضای مناطق عملیاتی مانند شهرها و پشت جبهه ها با تغییر مناسبتها رنگ و بوی دیگری به خود میگرفت و حال و هوای خاصی به رزمندگان میداد. آمدن نوروز هم یکی از مناسبتهایی بود که رزمندگان با انداختن سفره هفت سین آن را جشن میگرفتند. اما سنت برپایی مراسم نوروز در جبهه با جشنی که در نقاط دیگر برگزار میشد، تفاوتهای عمده ای داشت.



نوع مطلب : فرهنگ ایثار و شهادت، مقالات و مطالب فرهنگ ایثار و شهادت، خاطرات شهدا و رزمندگان و خانواده های معظّم شهدا، 
برچسب ها : هفت سین جبهه، هفت سین درجبهه، تحویل سال درجبهه، رزمندگان وتحویل سال، سال جدیددرجبهه ها، خانواده شهدا وتحویل سال، خاطرات تحویل سال جبهه ها،
لینک های مرتبط :
خاطرات دفاع مقدس-خاطرات شهدا ورزمندگان از جبهه وجنگ

اگر او زغال شده، پودر شده، شما را به خدا خاکسترش را بدهید برای مادر و خواهرش ببرم.

از همان کله صبح که تصمیم گرفتیم به انبار تدارکات برویم، گرفته و بی‌حال بود و برای این که گریه‌اش را نبینیم، سرش را به زیر انداخت. خیلی سعی می‌کرد که جلو ما اشکهایش سرازیر نشود و برای مشغول کردن خود، با زنجیر بازرسی دژبانی جلو در پادگان کلنجار می‌رفت. نیم ساعتی طول کشید تا راننده ما بتواند ماشین را روشن کند. در این نیم ساعت، پیرمرد یکسره التماس می‌کرد. ناگهان گویی چیزی به خاطرش رسیده باشد، رویش را به ما کرد و با گوشه چفیه سفیدی که به گردنش آویخته بود، اشکهایش را پاک کرد. با زور، بغض سنگینی را که داشت خفه‌اش می‌کرد، فرو برد و با حالی غمناک که بوی التماس می‌داد، گفت: «شما ... به او بگویید... راستش را به من بگویید....». سرش را پایین انداخت، چشمش را به کف سنگ فرش جلو در پادگان دوخت و با حالتی خاص که نفهمیدم روی سخنش با ماست یا با خودش، حرفش را ادامه داد: «مگر آدم ضعیفی هستم که از من پنهان می‌کنند... هان؟!»

سرش را بلند کرد، رویش را به طرف ما برگرداند و خواهش کنان گفت: «می‌دانید! ... من چیزی از او نمی‌خواهم، فقط ....».



نوع مطلب : فرهنگ ایثار و شهادت، مقالات و مطالب فرهنگ ایثار و شهادت، خاطرات شهدا و رزمندگان و خانواده های معظّم شهدا، 
برچسب ها : خاطرات دفاع مقدس، خاطرات بچه های جبهه وجنگ، خاطرات جبهه وجنگ، ناگفته های جنگ، هشت سال دفاع مقدس، خاطرات شهداورزمندگان، خاطرات جنگ،
لینک های مرتبط :
خاطرات تفحص / بازگوئی کرامات شهدا از زبان بچه های تفحص

نحوه پیدا شدن بیست‌ و پنج شهید

پس از یک ماه تلاش بی ‌ثمر گروه تفحص، یکی از بچه‌های تفحص که سید هم هست، گوشه‌ای نشسته بود وزارزار گریه می‌کرد. یک دفعه بلند شد و گفت: «سید! نوری دیدم فوق‌العاده زیبا. تا به حال همچین نوری ندیده بودم

شروع کردیم به جست‌وجو و پس از پیداکردن تکه‌ای از یک پیراهن و جست ‌وجوی بیش‌تر، بیست‌وپنج شهید را با بدن سالم پیدا کردیم. سالم بودن بدن این شهیدان حامل پیامی برای جامعه و جوان‌های ما بود. بنده عاجزم از بیان آن، باید به اهل آن مراجعه کرد و گمان نکنید با یک یا دو سال به دست می‌آید، نه! رازش دست امام زمان(عج( است.


نوع مطلب : فرهنگ ایثار و شهادت، مقالات و مطالب فرهنگ ایثار و شهادت، خاطرات شهدا و رزمندگان و خانواده های معظّم شهدا، 
برچسب ها : خاطرات تفحص، کرامات شهدا، خاطرات بچه های تفحص، گروه تفحص شهداومفقودین، ناگفته های تفحص، مطالب ومقالات فرهنگ ایثاروشهادت،
لینک های مرتبط :
خاطرات دفاع مقدس-خاطرات شهدا ورزمندگان وخانواده های معظم شهدا-خاطرات بچه های جبهه وجنگ

بعد از برگشت از منطقه عملیاتی من سراغ حسن را از آقای نجاتی گرفتم. ایشان گفت:" من او را به آقای مروی مسئول بهداری خط سپردم." به سراغ آقای مروی رفتم و گفتم: حسن زنده می ماند. گفت:" والله حادثه ای برای او پیش آمد كه من هنوز گیج هستم و نمی توانم داستان آن را برای شما بگویم
.

قرار بود كه باشگاه بگیریم . روز پاتختش گفت : نه باشگاه نمی خواهد ، پولی كه می خواهید به باشگاه بدهید به صندوق قرض الحسنه یا صندوق كمیتة امداد بدهید . باشگاه نگذاشت بگیریم . نه سر عقد گذاشت باشگاه بگیریم و نه روز پاتختش گذاشت . گفت : منزل ما الحمد الله بد نیست . خوب است كه در خانه باشد بعد هم سعی كرد كه خودش اصلاً در خانه نباشد . به شوخی گفتم : شاید فكر كنند شما عیب و ایرادی دارید . فامیل های دور ما كه شما را نمی شناسند . فامیلهای نزدیك شما را می شناسند .



نوع مطلب : خاطرات شهدا و رزمندگان و خانواده های معظّم شهدا، مقالات و مطالب فرهنگ ایثار و شهادت، 
برچسب ها : خاطرات دفاع مقدس، خاطرات بچه های جبهه وجنگ، خاطرات جنگ، خاطره ای ازعملیات، خاطره جبهه وجنگ،
لینک های مرتبط :
خاطرات دفاع مقدس-شوخی درجبهه-خاطرات شهدا ورزمندگان

خاطرات دفاع مقدس / شوخی بچه های جنگ

درد و درمان

کسی جرأت داشت بگوید من مریضم، هه ماشاءلله دکتر بودند. آن هم از آن فوق تخصص هایش!

می ریختند سرش. یکی فشار خونش را می گرفت، البته با دندان، دیگری نبضش را بررسی می کرد، البته با نیشگون،‌همه بدنش می کندند، قیمه قرمه اش می کردند. بعد اظهار نظر می شد که مثلا فشار خونش بالاست یا چربی خون دارد، آنوقت بود که نسخه می پیچیدند.

پتو را بیاورید. بیاندازید سرش، با مشت و لگد هر چه محکمتر خوب مشب و مالش بدهید، بعد آب سرد بیاورید، یقه پیراهنش را باز کنید، بلایی به سرش می آوردند که اگر رو به قبله هم بود صدایش را در نیاورد!



نوع مطلب : خاطرات شهدا و رزمندگان و خانواده های معظّم شهدا، مقالات و مطالب فرهنگ ایثار و شهادت، فرهنگ ایثار و شهادت، 
برچسب ها : خاطرات دفاع مقدس، خاطرات شهداورزمندگان، شوخی درجبهه، شوخ طبعی درجبهه، خاطرات جبهه وجنگ، مطالب ایثاروشهادت، خاطرات هشت سال دفاع مقدس،
لینک های مرتبط :
خاطرات دفاع مقدس/شوخی درجبهه/خاطرات جبهه وجنگ

خاطرات دفاع مقدس

شوخ‌طبعی‎های رزمندگان، بخشی از فرهنگ غنی دوران دفاع مقدس را در برمی‌گیرد، زندگی در جبهه علاوه بر همراه بودن با جهاد و عبادات، با شوخی‌ها و طنزپردازی‌هایی نیز آمیخته بود.

 

شوخ‌طبعی‎های رزمندگان، بخشی از فرهنگ گسترده و غنی دوران دفاع مقدس را در برمی‌گیرد، زندگی در جبهه علاوه بر همراه بودن با جهاد و عبادات، با شوخی‌ها و طنزپردازی‌هایی نیز آمیخته بود، به‌طوری که به اظهار بیشتر رزمندگان، یک روی دوران جنگ که کمتر به آن پرداخته شده، همین شوخ‌طبعی‌ها است؛ در ادامه خاطرات زیبایی تقدیم به مخاطبان می‌شود.



نوع مطلب : خاطرات شهدا و رزمندگان و خانواده های معظّم شهدا، مقالات و مطالب فرهنگ ایثار و شهادت، فرهنگ ایثار و شهادت، 
برچسب ها : خاطرات دفاع مقدس، خاطرات جنگ، خاطرات جبهه، شوخی درجبهه، شوخ طبعی رزمندگان، مطالب دفاع مقدس، جبهه وجنگ،
لینک های مرتبط :
تابلو نوشته های طنز جبهه-شوخی و نوشته های رزمندگان در جبهه-خاطرات جبهه

شوخی در جبهه-خاطرات دفاع مقدّس

تابلو نوشته های طنز جبهه

لبخند بزن دلاور. چرا اخم؟!!

مادرم گفته ترکش نباید وارد شکمت شود لطفا اطاعت کنید.

مسافر بغداد (خمپاره نوشته شده قبل از شلیک)

ورود اشیاء داغ مخصوصا ترکش ممنوع (لباس نوشته)

                                مطلب کامل را اینجا بخوانید >>>



نوع مطلب : خاطرات شهدا و رزمندگان و خانواده های معظّم شهدا، مقالات و مطالب فرهنگ ایثار و شهادت، فرهنگ ایثار و شهادت، 
برچسب ها : تابلو نوشته، تابلونوشته های طنزجبهه، خاطرات جبهه وجنگ، مطالب فرهنگ ایثاروشهادت، شوخی درجبهه، نوشته های سنگرجبهه، خاطرات رزمندگان،
لینک های مرتبط :
خاطرات تفحّص- خاطرات تفحّص شهدا ومفقودین

خاطرات تفحّص شهدا ومفقودین

روایت‌های مسئول تفحّص منطقه شلمچه

روزی در حوالی دریاچه ماهی ۲۵ شهید پیدا کردیم که با شکنجه زنده به گور شده بودند. این شهدا را ۵ تا ۵ تا با سیم خاردار به هم بسته بودند و آن‌ها را زنده زنده دفن کرده بودند. طبق نظریه پزشکی قانونی ۶۵ درصد بدن‌هایشان سالم بود. این خبر در منطقه خوزستان پیچید چون اصلاً سابقه نداشت بعد از ۲۵ – ۳۰ سال اینگونه جنازه‌ها سالم باشند.                              

                            مطلب کامل را اینجا بخوانید >>>



نوع مطلب : خاطرات شهدا و رزمندگان و خانواده های معظّم شهدا، مقالات و مطالب فرهنگ ایثار و شهادت، فرهنگ ایثار و شهادت، 
برچسب ها : خاطرات تفحّص، خاطرات تفحّص شهدا، روایات تفحّص مفقودین، شهدای تفحّص شده، جستجوی مفقودین وشهدا، مطالب شهیدوشهدا، شهدای گمنام،
لینک های مرتبط :
خاطرات تفحّص-خاطرات تفحّص شهدا و مفقودین

خاطرات تفحّص

سابقه کار تفحص به ایام دفاع مقدس برمی‌گردد، شاید از همان روزهای نخستین دفاع در برابر رژیم متجاوز بعثی بود که کارجستجوی شهدا نیز شکل گرفت، البته این کار ابتدا در قالب واحد رفاه که قبل از تشکی ،تعاون سپاه نامیده می‌شد، انجام می‌گرفت که سازمان معینی نداشت. همان رزمندگانی که در خط مقدم شرکت می‌کردند، مهمات حمل و نقل می‌کردند و یا نفرات را جابجا میکردند،مجروحین و شهدا را هم تخلیه می‌کردند.

           مطلب کامل را اینجا بخوانید>>>



نوع مطلب : خاطرات شهدا و رزمندگان و خانواده های معظّم شهدا، مقالات و مطالب فرهنگ ایثار و شهادت، فرهنگ ایثار و شهادت، یاد و خاطره شهدا، 
برچسب ها : خاطرات تفحّص، تفحّص شهداومفقودین، خاطرات تفحّص شهدا، جستجوی شهدا، خاطرات شهدا، خاطرات تفحّص شهداومفقودین، مطالب شهداوشهیدوشهادت،
لینک های مرتبط :
خاطرات دفاع مقدّس-خاطرات شهدا ورزمندگان از جبهه وجنگ

محاسن بغل دستی

ایام رجب المرجب بود و هر روز دعای «یا من ارجوه لکل خیر» را می خواندیم. حاج آقا قبل از مراسم برای آن دسته از دوستان که مثل ما توجیه نبودند، توضیح می داد که وقتی به عبارت “یا ذوالجلال و الاکرام “رسیدید، که در ادامه آن جمله “حرّم شیبتی علی النار ” می آید، با دست چپ محاسن خود را بگیرید و انگشت سبابه دست دیگر را به چپ و راست تکان دهید. هنوز حرف حاجی تمام نشده ، یک بچه های تخس بسیجی از انتهای مجلس برخاست و گفت: اگر کسی محاسن نداشت ،چه کار کند؟ برادر روحانی هم که اصولا در جواب نمی ماند گفت: محاسن بغل دستی اش را بگیرد .چاره ای نیست، فعلا دوتایی استفاده کنند تا بعد!


برای مشاهده کامل اینجا کلیک کنید!!!



نوع مطلب : خاطرات شهدا و رزمندگان و خانواده های معظّم شهدا، مقالات و مطالب فرهنگ ایثار و شهادت، فرهنگ ایثار و شهادت، یاد و خاطره شهدا، 
برچسب ها : خاطرات دفاع مقدّس، خاطرات جنگ، خاطرات جبهه، جبهه وجنگ ودفاع مقدس، خاطرات شهدا، خاطرات رزمندگان، مطالب شهیدوشهادت،
لینک های مرتبط :
خاطرات دفاع مقدّس - خاطرات جنگ - خاطرات رزمندگان و شهدا - مطالب شهید و شهادت و شهدا

خاطرات دفاع مقدّس - قسمت سوّم

شعار : صدام جارو برقیه
صبح روز عملیات والفجر۱۰ در منطقه حلبچه همه حسابی خسته بودند، روحیه‌ مناسبی در چهره بچه‌ها دیده نمی‌شد از طرفی حدود ۱۰۰اسیر عراقی را پشت خط برای انتقال به پشت جبهه به صف کرده بودیم برای اینکه انبساط خاطری در بچه‌ها پیدا شود و روحیه‌های گرفته آنها از آن حالت خارج شود، جلوی اسیران عراقی ایستادم و شروع به شعار دادن کردم و بیچاره‌ها هنوز، لب باز نکرده از ترس شروع به شعار دادن می‌کردند. مشتم را بالا بردم و فریاد زدم:«صدام جارو برقیه» و اونا هم جواب می دادند. فرمانده گروهان برادر قربانی کنارم ایستاده بود و می خندید. منم شیطونیم گل کرد و برای نشاط رزمنده ها فریاد زدم:«الموت لقربانی» اسیران عراقی شعارم را جواب می‌دادند بچه‌های خط همه از خنده روده بر شده بودند و قربانی هم دستش را تکان می‌داد که یعنی شعار ندهید! او می‌گفت: قربانی من هستم «انا قربانی» و اسیران عراقی هم که متوجه شوخی من شده بودند رو به برادر قربانی کردند و دستان خود را تکان می‌دادند و می‌گفتند:«لا موت لا موت» یعنی ما اشتباه کردیم.


نوع مطلب : یاد و خاطره شهدا، فرهنگ ایثار و شهادت، خاطرات شهدا و رزمندگان و خانواده های معظّم شهدا، 
برچسب ها : خاطرات دفاع مقدّس، خاطرات جنگ، خاطرات جبهه، جبهه وجنگ وخاطرات، شهدا وجبهه، فرهنگ ایثاروشهادت، مطالب شهیدوشهادت،
لینک های مرتبط : خاطرات شهدا ورزمندگان ودفاع مقدّس، خاطرات دفاع مقدس - قسمت اول، خاطرات دفاع مقدّس - قسمت دوّم،
خاطرات دفاع مقدّس - خاطرات شهدا و رزمندگان - مطالب و مقالات شهدا

خاطرات دفاع مقدّس – قسمت دوّم

لبخند رضایت هنگام شهادت
شب چادر خود را همه جا پهن كرده بود آسمان را چند لكه ابر پوشانیده بود بچه‌ها همه برای حمله آماده شده بودند. همدیگر را در آغوش می‌گرفتند و با یكدنیا خوشحالی، به چهره یكدیگر خیره نگاه می‌كردند كدام سعادت شهادت ‌خواهیم داشت؟ همه زیر لب دعا می‌خواندند. نگاهم به «دنیكانی» بود او را كمتر در سكوت می‌دیدم. همیشه یا دعا می‌كرد یا بچه‌ها را در راهی كه پیش گرفته بودند، می‌ستود. مدام صلوات می‌فرستاد. حالا هم داشت صلوات می‌فرستاد.


نوع مطلب : یاد و خاطره شهدا، فرهنگ ایثار و شهادت، خاطرات شهدا و رزمندگان و خانواده های معظّم شهدا، 
برچسب ها : خاطرات دفاع مقدس، خاطرات جبهه، خاطرات جنگ، خاطرات شهدا، کرامات شهدا، مطالب شهیدوشهدا، فرهنگ ایثاروشهادت،
لینک های مرتبط : خاطرات شهدا و رزمندگان و خانواده های شهدا، فرهنگ ایثار و شهادت، خاطرات دفاع مقدّس،
خاطرات دفاع مقدّس - خاطرات و وصیتنامه شهدا - مطالب و مقالات فرهنگ ایثار و شهادت

خاطرات دفاع مقدّس - قسمت اوّل

نوشیدن شهد شهادت در آغوش پدر
هر چه از روز میرفت و به شب نزدیكتر می‎شدیم، شعله‎های انتظار در وجود ما، برای رفتن به خط مقدم بیشتر زبانه می‎كشید. بالاخره لحظات انتظار به سر آمد و فرمان حركت از فرماندهی رسید. آن شب هوای كردستان بسیار سرد و آسمان صاف و مهتابی بود و ماه هم چون چراغی زینت بخش سینة آسمان بود.
مقداری از راه را پیموده بودیم كه خبر رسید عملیات لغو شده است.
گر چه همگی به سنگر بازگشتیم، لیكن خیلی ناراحت بودیم از این كه چرا در چنین هوای صاف و مهتابی عملیات لغو گردید. وقتی برای نماز صبح برخاستیم آسمان به شدت ابری و بغض كرده بود. شب دوباره آماده باش دادند. با توجه به بدی هوا انتظار می‎رفت كه دوباره عملیات لغو شود. اما چنین نشد، زیرا درست نزدیكی‎های دشمن از خودروها پیاده شدیم.


نوع مطلب : یاد و خاطره شهدا، فرهنگ ایثار و شهادت، خاطرات شهدا و رزمندگان و خانواده های معظّم شهدا، 
برچسب ها : خاطرات جنگ، خاطرات دفاع مقدس، خاطرات شهدا، خاطرات رزمندگان، فرهنگ شهادت، خاطرات جبهه، مطالب شهدا،
لینک های مرتبط : خاطرات شهدا، 1جعبه خرما و150رزمنده روزه دار، جبهه از منظر شهدا، خاطرات نماز شهدا،
چهارشنبه 27 مرداد 1395
خاطرات تفحّص - خاطرات شهدا - وصیتنامه شهدا - مطالب و مقالات فرهنگ ایثار و شهادت

خاطرات تفحّص شهدا و مفقودین

مظلومیت پنهان
یکى از روزها که خاک ها را به دنبال شقایق هاى پنهان، مى کاویدیم، در اطراف ارتفاع ۱۱۲ فکه، به پیکر چند شهید برخوردیم که همه شان آرام و زیبا برروى برانکارد خوابیده و شهد شهادت نوشیده بودند. یکى از آنان لباس سبز و زیباى «سپاه» بر تن داشت و با اینکه بیش از ده سال از شهادتش مى گذشت، ولى رنگ سبز لباس او همچنان زیبا و تمیز خود نمایى مى کرد.
شروع کردیم به جستجو میان پیکر شهدا بلکه پلاک و یا کارت شناسایى از آنها بیابیم. دگمه هاى لباس سپاه او را که باز کردیم، متوجه یک گلوله عمل نکرده خمپاره ۶۰ میلیمترى شدیم که مستقیم بر روى بدن او اصابت کرده بود. گلوله خمپاره، کمر شهید و کف برانکارد را سوراج کرده و در زمین نیز فرو رفته بود.
با احتیاط تمام، گلوله خمپاره را از بدن او خارج کردیم و به کنارى نهادیم. یک آن برگشتم به هنگامه عملیات والفجر یک، بهار سال ۶۲، زمانى که او زخمى بوده و ذکر مى گفته، خمپاره اى بر بدن مجروحش فرود آمده و .............


نوع مطلب : یاد و خاطره شهدا، فرهنگ ایثار و شهادت، شهدا، خاطرات شهدا و رزمندگان و خانواده های معظّم شهدا، 
برچسب ها : خاطرات تفحّص، خاطرات تفحص شهدا و مفقودین، شهیدگمنام، کمیته جستجوی مفقودین، خاطرات شهدا، مطالب فرهنگ ایثاروشهادت، مقالات ومطالب شهیدوشهادت،
لینک های مرتبط : خاطرات شهدا، چند خاطره از خاطرات تفحّص، خاطرات نماز شهدا، 10خاطره از مادران شهدا، ماه مبارک رمضان در جبهه ها، وصیتنامه شهدا،
خاطرات شهدا و رزمندگان - 1جعبه خرما و 150 رزمنده روزه دار - مطالب و مقالات شهید و  شهادت

خاطرات شهدا و رزمندگان

۱جعبه خرما و ۱۵۰ رزمنده روزه‌دار

 تیرماه سال ۶۱با ماه مبارک رمضان مصادف شده بود. من یک بسیجی کم سن و سال بودم و هنوز چهارده سالم تمام نشده بود که برای دومین بار به جبهه اعزام می‌شدم…..

محمدعلی قنبری از رزمندگان دفاع‌مقدس است که خلوص نیت و ایثار رزمنده‌ها را در قالب خاطره‌ای از ماه رمضان توصیف می‌کند.

وی می‌گوید: تیرماه سال ۶۱ با ماه مبارک رمضان مصادف شده بود. من یک بسیجی کم سن و سال بودم و هنوز چهارده سالم تمام نشده بود که برای دومین بار به جبهه اعزام می‌شدم.

ما را ابتدا به منطقه عملیاتی غرب «سرپل ذهاب محورتپه قلاویز» و بعد از گذشت چند هفت جهت عملیات، به منطقه جنوب کشور اعزام کردند. اولین گروه اعزامی از استان همدان به جنوب کشور بودیم به همین دلیل مورد بدرقه پورشور مردم قرار گرفتیم. بعد از اعزام به اهواز، گروه ما را که یک تیپ پیاده بودیم در یک دبیرستان اسکان دادند. دو سه شب اول که در شهر بودیم به خاطر اینکه به هوای گرم و شرجی جنوب عادت نداشتیم خیلی سخت گذشت. بعد از مدتی به منطقه عملیاتی شرق بصره اعزام شدیم. ما را در یک اردوگاه صحرایی که با چادر درست کرده بودند جهت توضیح فرماندهان و سردسته‌ها به مدت یک هفته نگه داشتند.




نوع مطلب : یاد و خاطره شهدا، فرهنگ ایثار و شهادت، شهدا، خاطرات شهدا و رزمندگان و خانواده های معظّم شهدا، 
برچسب ها : خاطرات شهداورزمندگان، خاطرات جبهه ها، مطالب فرهنگ ایثاروشهادت، مطالب ومقالات شهیدوشهادت، کربلای جبهه هایادش بخیر، روزگارجبهه ها،
لینک های مرتبط : خاطرات شهدا، زمزمه شهیدمحمدعلی دولت آبادی، کرامات شهدا، وصیتنامه شهدا،
کرامات شهدا - شهید گمنامی که هویتش را در خواب به مادر نمایان کرده بود

کرامات شهدا

شهید گمنامی که هویتش را در خواب به مادر نمایان کرده بود

 چندی قبل از سوی بنیاد شهید و امور ایثارگران خراسان رضوی اعلام شد که پیکریک شهید گمنام خراسان رضوی پس از انجام آزمایش دی.ان.ای شناسایی شده است.

انگار همین دیروز بود که خبر شهید شدن فرزندشان را دادند بدون اینکه نشانی از او بیاورند و امروز بعد از ۳۲ سال انتظار دوباره اشک‌ها تازه می‌شود؛ این بار اشک‌های ریخته شده اشک شوق و سربلندی و آرامش است مادری که ۳۲ سال چشم از در برنداشت و پدری که هر روز بر بالین شهدای گمنام بهشت رضا(ع) اشک می‌ریخت تا شاید فرزند شهیدش را در جمع شهدای گمنام بهشت رضا(ع) بیابد.




نوع مطلب : یاد و خاطره شهدا، فرهنگ ایثار و شهادت، شهدا، خاطرات شهدا و رزمندگان و خانواده های معظّم شهدا، 
برچسب ها : کرامات شهدا، شهیدگمنام، خاطرات شهدا، مطالب شهدا، مطالب شهیدوشهادت، عنایات شهدا، خانواده معظم شهدا،
لینک های مرتبط : خاطرات شهدا، شهدا، وصیتنامه شهدا، مقالات فرهنگ ایثاروشهادت، تفحص شهدا و مفقودین، ای شهید گمنام،

ماه مبارک رمضان در جبهه ها - خاطرات ماه مبارک رمضان رزمندگان و شهدا

ماه مبارک رمضان در جبهه ها

خاطرات شهدا و رزمندگان

  روزه داران شهید
رمضان در جبهه‌ها در اوج گرمای تابستان آن هم در منطقه خوزستان حال و هوای ویژه‌ای داشت. سال 60 ماه رمضان در اوایل مرداد ماه و گرمای بالای 50 درجه خوزستان بسیار طاقت فرسا بود. رزمندگانی که از اقصی نقاط کشور به جبهه می‌آمدند حکم مسافر را داشتند و کمتر می‌توانستند یکجا ثابت باشند بعضی از آن‌ها در یک منطقه می‌ماندند و از مسئول یا فرمانده مربوطه مجوز می‌گرفتند و قصد ده روز کرده و روزه دار می‌شدند.

روزهای طولانی بالای 16 ساعت، گرمای شدید و سوزان کار فعالیت نبرد با دشمن حتی در منطقه پدافندی شدت یافتن تشنگی و ضعف و بی حالی از جمله مواردی بود که وجود داشت اما به لطف خدا در ایمان و اراده رزمندگان کم‌ترین خللی ایجاد نمی‌شد. سال 61 ماه مبارک رمضان در تیر ماه واقع شد. عملیات رمضان در همین ماه انجام گرفت.

شب 19 رمضان در حال و هوای خاصی رزمندگان آماده عملیات می‌شدند. گرمای شدید باد و توفان شن‌های روان و از همه مهم‌تر نبرد با دشمن آن هم برای کسانی که روزه دار بودند بسیار سخت بود. انسان تا در شرایط موجود قرار نگیرد درک مطلب برایش سنگین است.

در آن عملیات بسیاری از عزیزان به وصال حضرت حق پیوستند در حالی که روزه دار بودند و لب‌هایشان خشکیده بود. اما به عشق اباعبدالله الحسین (ع) و عطش کربلا رفتند و به شهادت رسیدند.

(راوی: سید ابراهیم یزدی)





نوع مطلب : یاد و خاطره شهدا، فرهنگ ایثار و شهادت، شهدا، خاطرات شهدا و رزمندگان و خانواده های معظّم شهدا، 
برچسب ها : ماه مبارک رمضان درجبهه ها، شهدا وماه مبارک رمضان، خاطرات شهدا، خاطرات ماه مبارک رمضان شهدا، مطالب ومقالات فر هنگ ایثاروشهادت، یادوخاطره شهدا،
لینک های مرتبط : خاطرات شهدا، مطالب شهدا، وصیتنامه شهدا،

خاطرات تفحص شهدا - یاد و خاطره شهدا - مطالب شهید و شهادت

چند خاطره از خاطرات تفحّص

انگشت و انگشتر
فکر مى کنم سال ۷۳ بود یا ۷۴ که عصر عاشورا بود و دل ها محزون ازیاد ابا عبدالله الحسین(علیه السلام). خاطرات مقتل و گودال قتلگه، پیکر بى سرو... بچه ها در میدان مین فکه، منطقه والفجر یک مشغول جستجو بودند. مدتى میدان مین را بالا و پایین رفته بودیم ولى از شهید هیچ خبرى نبود. خیلى گرفته و پکر بودیم. همین جور که تنها داشتم قدم مى زدم، به شهدا التماس مى کردم که خودى نشان بدهند. قدم زنان تا زیر ارتفاع ۱۱۲ رفتم. ناگهان میان خاک ها و علف هاى اطلاف، چشمم افتاد به شیئى سرخن رنگ که خیلى به چشم مى زد. خوب که توجه کردم، دیدم یک انگشتر است. جلوتر رفتم که آن را بردارم. در کمال تعجب دیدم یک بند انگشت استخوانى داخل حلقه انگشتر قرار دارد. صحنه عجیب و زیبایى بود. بلادرنگ مشغول کندن اطراف آنجا شدم تا بقیه پیکر شهید را در آورم.
بچه ها را صدا زدم و آمدند. على آقا محمودوند و بقیه آمدند. آنجا یک استخوان لگن و یک کلاه خود آهنى و یک جیب خشاب پیدا کردیم. خیلى عجیب بود. در ایام محرم، نزدیک عاشورا و اتفاقاً صحنه دیدنى بود. هر کدام از بچه ها که مى آمدند با دیدن این صحنه، خوا نا خواه بر زمین مى نشستند و بغضشان مى ترکید و مى زدند زیر گریه. بچه ها شروع کردند به ذکر مصیبت خواندن. همه در ذهن خود موضوع را پیوند دادند به روز عاشورا و انگشت و انگشتر حضرت امام حسین(علیه السلام).



نوع مطلب : خاطرات شهدا و رزمندگان و خانواده های معظّم شهدا، مقالات و مطالب فرهنگ ایثار و شهادت، شهدا، فرهنگ ایثار و شهادت، یاد و خاطره شهدا، 
برچسب ها : خاطرات تفحص، تفحص شهدا، تفحص مفقودین، مطالب شهیدوشهادت، مطالب فرهنگ ایثاروشهادت، یادوخاطره شهدا، مطالب مربوط به شهدا،
لینک های مرتبط : مطالب فرهنگ ایثار و شهادت، مطالب شهدا، تفحص مفقودین، 3خاطره ازخاطرات تفحص،

زمزمه شهید محمد علی دولت آبادی -شعر زائر بارانی ام آقا بدادم می رسی؟


شهید والامقام محمد علی دولت آبادی ارادتی خاص به حضرت ثامن الحجج آقا علی ابن موسی الرضا(ع) داشتند .ایشان همیشه شعری را زیر لب زمزمه میکردند.این زمزمه را همه همکاران ودوستانش از وی شنیده بودند.

زمزمه شهید دولت آبادی این بود:

زائری   بارانی ام    ،  آقا  به  دادم  می رسی؟
            بی پناهم خسته ام ، تنها ، به دادم می رسی؟


گر  چه   آهو   نیستم   اما   پر   از    دلتنگی ام
                   ضامن   چشمان   آهوها  ، به   دادم  می رسی؟

 

من   دخیل  التماسم  را به   چشمت   بسته ام
                          هشتمین    دردانه    زهرا   ، به دادم  می رسی؟



نوع مطلب : خاطرات شهدا و رزمندگان و خانواده های معظّم شهدا، شهید محمّد علی دولت آبادی، فرهنگ ایثار و شهادت، یاد و خاطره شهدا، شعر،متن ادبی،کلام زیباو دلنوشته، 
برچسب ها : زمزمه شهید محمد علی دولت آبادی، پوسترشهیدمحمدعلی دولت آبادی، شهدای نظم وامنیت، شهیدراه نظم وامنیت، شهدای نیروی انتظامی، شهیدمحمّدعلی دولت آبادی، اولین شهیدپلیس110فاتب،
لینک های مرتبط : شهیدمحمّدعلی دولت آبادی،

شهدا ونماز-خاطرات نماز شهدا به روایت یاران شهدا

یاران شهدا روایت می کنند:

شهدا ونماز

فصل اول: خاطرات مربوط به وضوی شهیدان

1- شهید مسعود احمدی نسب:

زمستان 52 را فراموش نمی‌كنم. هوا خیلی سرد و یخبندان بود. رفته بودیم تهران كه سری به پدر بزرگش بزنیم. صدای اذان صبح كه از مسجد محل به گوش رسید، مسعود احمدی نسب كه آن وقت یازده سال داشت برخاست و از آبی كه یخ زده بود باری وضو استفاده كرد. پدربزرگ او كه شاهد ان صحنه با شکوه بود خوشحال شد و گفت:‌خدا را شكر كه در این روزها می‌بینم نوه‌هایم مذهبی و اهل نماز و دعا هستند.

***************

2- شهید نادر پشكوهی:

نادر بی‌نهایت به قرائت قرآن علاقه داشت، بخصوص سوره والفجر را زیاد می‌خواند. كه حتماً رابطه‌ای بود بین علاقه او به این سوره و شهادتش درعملیات والفجر 8 اكثر شبها تا نیمه شب بیدار بود و بر سجاده با خدایش را رزاو نیاز می‌كرد.

یادم می‌آید نادر همیشه می‌گفت: شهادت یک انتخاب است، نه یك اتفاق. اذان ظهر بود كه پا به دنیا گذاشت و در 22 سال عمرش حافظ اذان و نماز و قرآن بود و در اذان مغرب نیز به فیض عظیم شهادت نایل گشت.



نوع مطلب : یاد و خاطره شهدا، فرهنگ ایثار و شهادت، سخنان بزرگان، شهدا، خاطرات شهدا و رزمندگان و خانواده های معظّم شهدا، 
برچسب ها : خاطرات شهدا، نمازشهدا، مطالب شهیدوشهادت، مطالب شهدا، شهداونماز، شهیدوشهادت، یاران شهدا،
لینک های مرتبط :

جبهه از منظر شهدا - کلام شهدا - پوستر شهید محمد علی دولت آبادی

كلام شهدا

جبهه از منظر شهدا

من دست از جهان شسته ‏ام و براى ملاقات خداوند به كربلاى خوزستان آمده ‏ام، خدایا! از تو مى‏خواهم كه، مرا با اصحاب حسین(ع) محشور كنى. آرزو دارم كه، بر خاك داغ خوزستان در خون خود بغلطم و به یاد عاشوراى حسینى خود را در قدم مقدسش بیفكنم. شهید حسن پارسا

**********************

آیا كسى به خود اجازه مى‏دهد كه با چشم خود ببیند كه جنایت كاران و متجاوزان دست به سوى اسلامش، شرف و كشورش دراز كرده و قصد نابودى آن را داشته باشند و سكوت اختیار كند. من اكنون مى‏روم كه با خدایم ملاقات كنم، مى‏روم تا آتشى را كه در درونم مشتعل شده خاموش نمایم، من هم اكنون به سوى سنگر خالى هم رزمم به سوى لانه با صفاى جبهه و جنگ پرواز مى‏كنم كه دشمن بداند، هیچ وقت سنگرها خالى نمى‏ماند. شهید احمد ولى پور



نوع مطلب : وصیتنامه شهدا، شهدا، سخنان بزرگان، فرهنگ ایثار و شهادت، یاد و خاطره شهدا، خاطرات شهدا و رزمندگان و خانواده های معظّم شهدا، 
برچسب ها : جبهه از منظر شهدا، جبهه درکلام شهدا، کلام شهدا، پوسترشهیدمحمدعلی دولت آبادی، مطالب شهدا، وصیتنامه شهدا، مطالب شهیدوشهادت،
لینک های مرتبط :

مادران شهدا - 10 خاطره از مادران شهدا - مطالب شهید وشهادت

10خاطره از مادران شهدا

نه دلشان می آمد من را تنها بگذارند ،نه دلشان می آمد جبهه نروند .این اواخر قبل از رفتنشان هر روز با هم یكی به دو می كردند. شوهرم به پسرم می گفت :«از این به بعد ،تو مرد خونه ای .باید بمونی از مادرت مراقبت كنی ...

 ده خاطره از ده مادر شهید

 1) نه دلشان می آمد من را تنها بگذارند ،نه دلشان می آمد جبهه نروند .این اواخر قبل از رفتنشان هر روز با هم یكی به دو می كردند. شوهرم به پسرم می گفت :«از این به بعد ،تو مرد خونه ای .باید بمونی از مادرت مراقبت كنی .» پسرم می گفت :«نه آقاجون .من كه چهارده سالم بیش تر نیست.كاری ازم بر نمی آد.شما بمونید پیش مادر بهتره» -اگه بچه ای ،پس می ری جبهه چه كار ؟بچه بازی كه نیست. - لااقل آب كه می تونم به رزمنده ها بدم. دیدم هیچ كدام كوتاه نمی آیند،گفتم «برید هر دو تاییتون برید»

 2) برام نامه می دادند؛سواد نداشتم بخوانم .دلم می خواست خودم بخوانم ،خودم جواب بنویسم ،به شان زنگ بزنم .اما همیشه باید صبر می كردم.تا یكی بیاید و كارهای من را بكند. یك روز رفتم نهضت اسم نوشتم. تازه شماره ها را یاد گرفته بودم .یك روز بچه ها یك برگه دادند دستم ،گفتم «شماره پادگان محسنه .می تونی به ش زنگ بزنی.» خیلی وقت بود ازش بی خبر بودم .زود شماره را گرفتم .تانگاه كردم ،دلم هری ریخت .گفتم « این كه شماره بیمارستانه.»گفتند:«نه مادر .شما كه سواد نداری.این شماره ی پادگانه .» گفتم :« راستش رو بگید .خودم می دونم بچه ام طوریش شده . هم (ب) رو بلدم ، هم (الف) رو. پادگان رو كه با (ب) نمی نویسن.»



نوع مطلب : وصیتنامه شهدا، شهدا، فرهنگ ایثار و شهادت، یاد و خاطره شهدا، خاطرات شهدا و رزمندگان و خانواده های معظّم شهدا، 
برچسب ها : مطالب شهدا، مقالات فرهنگ ایثار وشهادت، مقالات، مطالب شهید وشهادت، گسترش فرهنگ ایثار وشهادت، مادران شهدا، خانواده معظم شهدا،
لینک های مرتبط :





پیوندها
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی



در این وبلاگ
در كل اینترنت
وصیت شهدا